نداشتن همه، یعنی هیچ

زولا از پسِ جنگ جهانی می‌آید. با خانواده‌ای از هم‌گسیخته در دل کمونیسم حاکم بر لهستان. آواز می‌خواند. خوب هم می‌خواند. اما آوازخواندن در دل آن روزها دردی از کسی دوا نمی‌کند. روزن امیدش می‌شود گروهی که آمده‌اند تا از دل آواهای فولکلور آوازهایی را برگزینند و صداهایی را. در اولین مواجهه‌اش با ویکتور اما، چیز بیش‌تری گیرش می‌آید. مرد دختر پشت این زن سختی را که شده می‌بیند. پنهان‌شدن دختر را، که حتا می‌خواهد صداش را هم، پشت صدایی دیگر مخفی کند. در اولین تمرین‌ها، می‌پرسد استعدادم باعث شد برای تو مهم باشم یا خودم؟ صراحتی که از روزهای سخت می‌آید. از تمرین زنانه‌گی نکردن.

زولا عاشق ویکتور می‌شود اما دوران حاکمیت کمونیست‌هاست. همه باید گزارش بدهند. خصوصن او که دو سال از زندگی‌اش را در زندان گذرانده. به ویکتور می‌گوید که «هوا»ش را دارد. «هوا داشتن» یعنی مراقب‌بودن. یعنی خبرش را به بالاتر دادن. وقتی ویکتور قصد رفتن می‌کند، می‌گوید می‌توانسته نگوید. می‌توانسته تا همین‌جا چیزهایی بگوید که ویکتور برای همیشه مغضوب کمونیست‌ها شود. ولی نکرده. به خاطر عشق‌شان نکرده.

ویکتور بنای رفتن می‌کند. در اولین کنسرت بیرون از کشورشان، وقتی پای آن‌ها به برلین می‌رسد، ویکتور می‌خواهد با زولا فرار کند اما زولا نمی‌رود. چندسال بعد وقتی ویکتور می‌پرسد چرا، زولا می‌گوید فکر می‌کرده شکست می‌خورند. نه در فرار؛ در با هم بودن. در پناه هم شدن. در یکی‌شدن. همین‌قدر صریح و بی‌پرده. همین‌قدر بی‌رحم. انگار این سال‌ها هم زنانه‌گی یادش نداده.

زولا سرانجام به ویکتور می‌رسد اما خیلی دیرتر از آن زمان که باید. خیلی زخمی‌تر از آنی که باید. با روحی که زخم برداشته. پس عاشقانه دوامی ندارد. تقدیر در با هم بودن نیست. زولا بلد نیست برسد و داشته باشد. او زن روزهای سخت است. آرمیدن در پاریس بلد نیست. روحیه‌اش با لهستان تحت‌سلطه‌ی کمونیسم سازگارتر است تا محافل عیش پاریسی. شنیده‌شدن آوازش، درآمدن صفحه‌ی آوازه‌خوانی‌اش هم، آرام نمی‌کند زولا را. چیزی بیش‌تر از این عشق می‌خواسته. فکر می‌کرده در رسیدن، داشتن همه‌چیز میسر می‌شود و حالا آن همه را ندارد. نداشتن همه، برای او یعنی هیچ. میانه بلد نیست. نگه‌داشتن به هر قیمت. ماندن و ایستادن برای حداقل. آن‌قدر که با دیگران بی‌رحم است، با خودش ده‌ها برابر است.

«جنگ سرد» فیلمی‌ست در ستایش عشق. یک حماسه‌ی عاشقانه در طول سالیان. از نخستین نگاه تا مرگ. اما برخی عاشقانه‌ها بی که خود بخواهند در ستایش نرسیدن‌ند. درباره‌ی اهمیت نرسیدن، برای ماندگارشدن تصویر عشق. چنین است که فرجام پاولیکوفسکی برای زوج عاشق‌ش آنی نشده که باید. حماسه‌ی عاشقانه‌ی او انرژی‌اش را از بی‌مهاری عشق می‌گیرد و از نشدن، به‌رغم خواستن. وقتی خالق این را نمی‌پذیرد نفس فیلم‌ش به شماره می‌افتد. از دست می‌رود. داستان همانی‌ست که نوشتم. داستان زولاست بی‌فداکاری مردی برای او. بی آن بخواهد عذاب وجدان بگیرد. بی‌که بشکند. «جنگ سرد» را برای زولایی که در دل خود دارد به خاطر می‌سپرم، نه برای سینما. او از درخشان‌ترین شخصیت‌هایی‌ست که در تمام این سال‌های داستان‌خوانی و داستان‌بینی ملاقات‌ش کرده‌ام. زن سرسختی که برای خودش زندگی می‌کند؛ حتا در عاشقانه‌ترین ماجرای سال‌های جنگ سرد.