• کارگردان: هومن سیدی
  • نویسنده: هومن سیدی
  • بازیگران: نوید محمدزاده، فرهاد اصلانی، نوید پورفرج، فرید سجادی حسینی، مرجان اتفاقیان و نازنین بیاتی
  • ایران | ۱۳۹۷
  • «مغزها...» در ویکی‌پدیا

بزن توی گل!

مَثَل من منتقد و هومن سیدی، مَثَل هوادار تیم فوتبالی‌ست که از آرایش تیمش توی زمین حسابی راضی‌ست، بازیکن‌ها هم‌دیگر را در باهوش‌ترین شکل ممکن در جاهای مختلف زمین پیدا می‌کنند، خوب به هم پاس می‌دهند، هزارتا موقعیت گل صددرصد روی دروازه‌ی حریف می‌سازند اما گل نمی‌زنند. معروف هم هست که می‌گویند تیمی که گل نزند، گل می‌خورد. این حس من ته هر فیلمی از هومن سیدی‌ست. از آفریقا تا امروز. تا همین مغزهای کوچک زنگ‌زده.

بیش از هر فیلم دیگری، خیلی بیش‌تر از شهر خدا و دارودسته‌های نیویورکی (که فیلم آشکارا به‌شان ارجاع مستقیم می‌دهد و دوستان فیلم‌نبین‌مان انگار چه کشف بزرگی کرده‌اند که شفاهی و کتبی فیلم سیدی را کپی آن‌ها می‌دانند) مغزها… برای من یادآور پیامبر ژاک اودیار است. داستان به قدرت رسیدن از هیچ. داستان پرواز مردی که هیچ‌کس جدی‌اش نمی‌گیرد اما پله‌های قدرت را یکی‌یکی طی می‌کند و آن بالا می‌ایستد؛ سخت‌تر و خشن‌تر و خون‌ریزتر از هرآن‌که روزگاری آن بالا نشسته و فکرش را هم نمی‌کرده روزی این پسر بتواند جاش را بگیرد. مغزها… اگر هم این نیست یا قرار نبوده باشد، حداقل وعده‌ی چنین چیزی را می‌دهد.

هومن سیدی به گواه کارنامه‌ی فیلم‌سازی‌اش یک کار را خوب بلد است. بلد است جغرافیا خلق کند. دستورزبان آدم‌های خودش را. با تماشاگرش در همان چنددقیقه‌ی اول قرارداد می‌کند و بعد تا یک‌جای مشخصی از این قرارداد بیرون نمی‌زند. سیدی جاه‌طلب هم هست. یک بخشی از قراردادهایی که با تماشاگرش می‌گذارد از دل همین جاه‌طلبی بیرون می‌آید. در سینمای ایران نمی‌توان فیلم زامبی یا آخرالزمانی ساخت؟ قرارداد هپروتِ اعترافات ذهن خطرناک من را خلق می‌کند. شهر کوچک مدرن (شبیه جغرافیایی که ساب‌ژانر «شهر کوچک» درام را در امریکا می‌سازد) نداریم؟ اکباتان سیزده را بدل به آن شهر کوچک می‌کند. به جزئیات رابطه نمی‌توان پرداخت؟ روایت متقاطع و چندوجهی خشم و هیاهو را جایگزین می‌کند. این‌جا هم از حاشیه‌ی شهر، جولانگاهی برای خلافکاران می‌سازد؛ بی‌ارتباط با آن تصویر عمومی که غالبن از حاشیه‌ی شهر داریم. بزهکاران سیدی، پدرخوانده‌اش و جغرافیایی که در آن زیست می‌کنند، از آن خود فیلم‌ساز است. قرارداد می‌گذارد، از آن بیرون نمی‌زند و ما هم باورش می‌کنیم. تا این‌جا همه‌چیز درست است. پس چرا مغزها… یک تجربه‌ی کامل و شکل‌گرفته نمی‌شود؟ چرا من فکر می‌کنم که این تیم، آن کار نهایی را که باید، نمی‌کند؟ آن گلی را که منتظرش هستیم، نمی‌زند؟

ماهنامه ۲۴ - مهرماه ۹۷

ماهنامه ۲۴ – مهرماه ۹۷

سقف سینمای ایران چندان بلند نیست. جاه‌طلبی نیاز به دانستن اندازه دارد و اگر دست‌فرمان تا کجا رفتن را بلد نباشی، جایی بال پروازت قیچی می‌شود. اندک فیلم‌سازهایی در ایران این توانایی را پیدا کرده‌اند که از این مرحله گذر کنند. یاد گرفته‌اند جاه‌طلبی‌شان را جوری تصویر کنند که پرشان به تیغ ممیزی نگیرد. برخی هم به قیمت ایستادن رودرروی ممیزی کوتاه نیامده‌اند و گاه حتا توقیف را به جان خریده‌اند تا داستان کامل‌شان را تعریف کنند. حسم درباره‌ی فیلم‌های سیدی این است که او لذت «تعریف لحظه» را به «چه گفتن» ترجیح می‌دهد. فیلم‌هاش همه‌چیز برای غافل‌گیرکردنت دارند اما تا ته خط نمی‌روند. سیزده نیاز دارد که یک آنارشیسم عریان به داستانش پایان دهد اما ماجرا در حد یک درام خانوادگی جمع می‌شود. انگار پرده‌ی آخر فیلم‌نامه‌ی اعترافات ذهن خطرناک من را (که باید به انتقام‌گیری خون‌بار قهرمان داستان از کسانی که بالاخره سعی کرده به خاطرشان بسپارد بپردازد) یادش رفته بسازد. خشم و هیاهو درست آن‌جا که باید بی‌رحمانه باشد و قضاوت‌گر، ناگاه بدل به یک فیلم روشن‌فکرانه‌ی بی‌قضاوت می‌شود. این‌جا هم در بر همان پاشنه می‌چرخد. در تمام دقایقی که داشتم مغزهای کوچک زنگ‌زده را می‌دیدم، از خودم می‌پرسیدم سیدی چه‌گونه توانسته این داستان تلخ حاشیه‌نشینی را، با این حضور کم‌رنگ پلیس، با این قواعد پدرخوانده‌ای مسلط بر داستان، از سد ممیزی بگذراند؟ آن‌قدر برام بدیهی بود که با یک پیامبر ایرانی سروکار دارم و ته این داستان رسیدن پسر به تاج‌وتخت برادر است، که میزان سرخورده‌گی‌ام از آب توبه‌ای که بر سر همه ریخته می‌شود قابل بیان نیست. ماجرای خون پاک و ناپاک به وسط کشیده می‌شود و آن‌که تمام فیلم سرمایه‌گذاری شده تا خبیث نهایی باشد، ناگهان متنبه می‌شود و خلاف در محدوده‌ی همان خانواده‌ی خلاف‌کار باقی می‌ماند. انگار پرده‌ی آخر را داده‌اند یک نفر دیگر نوشته و یکی دیگر هم کارگردانی کرده. کو آن سیدی سرحال یک ساعت اول، که آجر به آجر چیده و از بازی‌اولی‌هاش چنان بازی‌های ستودنی و درخشانی گرفته؟ کجا رفت آن کارگردان مسلط بر جزئیات، که قرارداد کرد این منطقه، جغرافیایی مختص به خود دارد و بپذیر به ناکجاآبادی قدم گذاشته‌ای که قواعد خودش را دارد؟ ته مغزهای کوچک زنگ‌زده باز به روال آن فیلم‌های پیشین سیدی، یک سطل آب یخ روم ریخته بودند. حتا بلندشدن از روی صندلی هم برام سخت بود. بس که فکر می‌کردم این‌بار سیدی توپ را می‌کند توی گل؛ و باز درست دم دروازه‌ی خالی، توپ به آسمان رفته بود.

مدت‌هاست سعی می‌کنم روی فیلم‌هایی که دوست ندارم نقد ننویسم. چیزی که زیاد داریم خدا را شکر، نقد منفی‌نویس. فکر می‌کنم توضیح این‌که چرا یک فیلم را دوست دارم، کار خیلی سخت‌تری‌ست از فحش‌دادن صرف و همه‌چیز را زیر سؤال بردن. پیشنهاد دوستان ۲۴ برای نوشتن از مغزهای کوچک زنگ‌زده اما، یک فرصت بود. فرصت یک‌بار نوشتنِ این حرف‌ها برای هومن سیدیِ کارگردان. فرصت گفتن این‌که چه اندازه توانایی‌اش را در «تعریف لحظه» می‌ستایم و فکر می‌کنم چه‌قدر صحنه‌پرداز درجه‌یکی در این قحط‌الرجال سینمای ایران است. فرصت گفتن این‌که کاش کمی شجاع‌تر باشد. کمی جسورتر. که کاش سر همین فیلم بعدی، همه‌مان ببینیم که چه اندازه راحت و مسلط، توپ را هم بالاخره می‌کند توی گل. او لیاقت این را که برنده‌ی بازی باشد دارد.