• کارگردان: رامبد جوان
  • نویسنده: احسان گودرزی
  • بازیگران: نگار جواهریان، محمدرضا فروتن، مانی حقیقی، آتیلا پسیانی، اشکان خطیبی، افسانه بایگان و علیرضا شجاع‌نوری
  • ایران | ۱۳۹۶
  • «نگ» در ویکی‌پدیا

جاه‌طلبی‌ات را دیدیم آقای جوان!

این چهارمین فیلم رامبد جوان است. به‌نظرم ذکرش ضروری‌ست، چون جوان این‌قدر از این شاخه به آن شاخه پریده و این‌قدر کارهای محیرالعقول در کارنامه‌اش دارد که تمیزدادن یک شاخه از کارهاش از مجموعه‌کارهای دیگرش، قدری سخت است. سه فیلم قبلی همه کمدی بوده‌اند (در شاخه‌های مختلفی از کمدی البته) و حالا این فیلم چهارم به‌کلی چیز دیگری‌ست. یک فیلم ژانر، که سنت مألوف «درام اجتماعی به‌علاوه‌ی…» روتین در سینمای ایران را رعایت نکرده، و جز در پوشش (که ایرانی‌اش می‌کند)، می‌توانسته درهرجای دیگری از جهان هم ساخته شود. حاصل؟ معتقدم همین که جوان انتخاب کرده فیلمی شبیه «نگار» را بسازد، برای او یک امتیاز ویژه محسوب می‌شود. بگذارید چرایی‌اش را با هم مرور کنیم.

اول
رامبد جوان به‌پشتوانه‌ی یکی از پربیننده‌ترین شوهای تلویزیونی پس از انقلاب، می‌توانست خیلی راحت‌تر از شش‌هفت‌سال پیش که دو کمدی پیشین کارنامه‌اش را ساخت، یک کمدی تازه با حضور خودش بسازد و پول دربیاورد؛ اما او پول‌درآوردن را گذاشته برای همان شوی تلویزیونی. جوان در «نگار» برای سینما احترام قائل است. برای داستان و برای ژانر. برای تجربه‌گرایی در گونه‌ای که سینمای ایران تابه‌حال شانس زیادی در اجرای آن نداشته، چون تهیه‌کننده‌ی روتین این سینما حاضر نیست برای چنین فیلمی، با چنین داستانی، ریالی پول خرج کند. جوان، کرده. بخشی از پولی را که در صنعت سرگرمی به‌دست آورده، خرج فیلمی کرده که فکر می‌کرده می‌تواند مخاطبان انبوهش را غافل‌گیر و آن‌ها را به دیدن فیلمی از سینمای جدی‌تر وادار کند. رویکردی که من را در تاریخ سینمای ایران فقط یاد یک نفر دیگر می‌اندازد. بگذارید اسم نبرم.

دوم
«نگار» فیلم سختی در اجراست که از فیلم‌نامه‌ی جاه‌طلبانه‌اش می‌آید. پُر لوکیشن، پر از درگیری فیزیکی، پر از جلوه‌های ویژه‌ی میدانی و کامپیوتری، و پر از تصویرسازی‌های بدیع (به‌شخصه عاشق دوتاش هستم: یکی آن خانه‌ی چیده‌شده در وسط خیابان از نمای نقطه‌نظر نگار، و دوم آن بازی روز به شب در جنگل با ماشین نگار). در روزگار سینمای آپارتمانی و ارزان و بزن‌دررو، صرف همین‌ها می‌تواند یک فیلم از سینمای امروز ایران را از لبه‌ی پرتگاه برگرداند و برای مخاطب حرفه‌ای سینما، جدی‌اش کند. جوان همه‌ی این‌ها را در خدمت یک داستان پرپیچ‌وخم قرار داده و جاه‌طلبانه تلاش می‌کند بدون باج‌دادن به مخاطب حتا حرفه‌ای، جوری قصه‌اش را پیش ببرد که رودست‌های داستانی‌اش تا آخرین مرحله، کار کند، و کسی نتواند دستش را بخواند. چنین چیزی چه‌گونه ممکن است؟ با اجرای پرضرب و درگیرکننده‌ای، که تو را از توجه به جزئیات داستانی غافل کند، و جوری سرگرمت کند که متوجه کُدهای پیش‌برنده‌ی داستان نشوی. معتقدم رامبد جوان از پس این اجرا برآمده است.

سوم
زیاده‌روی نیست اگر بگوییم «نگار» یک نئونوآر است. به‌واسطه‌ی زن بودن شخصیت اصلی‌اش، به‌واسطه‌ی دخیل‌کردن فضای ذهنی تیره‌وتار به‌جای اتمسفر بصری تیره‌وتار، و البته به‌دلیل این‌که رگه‌‌هایی از درام روان‌شناسانه را چاشنی نوآرش کرده است. هرچه باشد، در سینمای بی‌اعتنا به ژانر، که محصولات غیراجتماعی و غیرکمدی‌اش به زحمت در سال به تعداد انگشتان یک دست می‌رسد، «نگار» فیلمی‌ست که شاخک‌های هر علاقه‌مندی به تحول در سینمای ایران را تیز می‌کند. این شکل تازه‌ی روایت داستان (که برخلاف اکثر نمونه‌های پیشین‌مان فقط قصه‌ی یک‌بار نوشته‌شده را پس‌وپیش تعریف نمی‌کند، بلکه از جابه‌جایی روایت درجهت اطلاعات‌دهی در مواقع لزوم به بیننده بهره می‌برد) در سینمای فراری از تجربه‌ی ما، ستودنی‌ست. دقیقن از تعریف «ستودنی» استفاده می‌کنم تا اغراقم به چشم بیاید. شاید این اغراق‌ها دیگرانی را هم متقاعد کند که دست از این سینمای چرک میزانسن‌محور جنوب‌شهری بردارند و «فیلم» بسازند. چیزی که ارزش تماشا در سالن سینما را داشته باشد، نه این‌که تماشاش در تلویزیون هم چیزی برای از دست‌ ندادن جزئیات نداشته باشد.

چهارم
«نگار» داستان یک ذهنِ آشفته‌ی «از دست‌ داده» است. در کارگردانی، ساده‌ترین انتخاب برای چنین داستانی، دوربین روی دست در یک فضای درهم‌ریخته‌ی کثیف است. نشانه‌هایی دم‌دستی برای این‌که فضای موردنظر داستان به تماشاگر منتقل شود. «نگار» اتفاقن فیلم آرام و قرار است. با کادرهای عمدتن ثابت یا در حرکت‌های نرم، با فضاهای چیدمان‌شده‌ی عمدن شیک و با بازی‌های سرحوصله‌‌ای که جنس‌شان به‌کلی متفاوت با هم است. این فضاسازی سرحوصله و آرام، درست آن سر خط تشویش و ناآرامی بصری معمول، جنسی از انتظار برای توفان در تماشاگر ایجاد می‌کند، که رفته‌رفته او را به مرزی از عصبیت می‌رساند. درست شبیه بادکنک زیبایی که بادشدنش در شروع فریبنده و دل‌نشین است و نقش‌ونگارهاش وقت شکل‌گرفتن دل می‌برد، اما وقتی بزرگی‌اش از ظرفیتش بیش‌تر می‌شود، تصور انفجارش هم ترسناک و وهم‌انگیز است. بازی بصری انتخاب‌شده از سوی رامبد جوان در «نگار» از این جنس است. هوش‌مندانه؛ و – کتمانش نمی‌کنم، که – فراتر از انتظارم.

پنجم
تجربه‌ی تلخ اول جوان در کارگردانی سینما را فراموش کنید. او از فیلم دوم (پسر آدم، دختر حوا) به یک پخته‌گی در اجرای به‌اندازه رسیده که در فیلم سوم (ورود آقایان ممنوع) با پرهیز از بازی‌کردن در فیلم به اوج رسید، و حالا در «نگار» می‌شود این تسلط را در بلندپروازی کار در یک ژانر تازه به‌وضوح دید. تقریبن هیچ سکانس سختی در «نگار» نیست که جوان از پس اجرای شسته‌رفته‌اش برنیامده باشد، یا با حذف صحنه‌ی «علت»، فقط معلولِ پس از رخداد را که تصویرکردنش ساده‌تر است، نشان‌مان دهد. این، اتفاقن فیلمِ نمایش «علت» است، چون همان‌طور که گفتم اساس ساختش بر جاه‌طلبی بنا شده. یک فیلم جاه‌طلبانه، که عجالتن به‌واسطه‌ی «تک‌»بودنش در سینمای ایران، هم‌آوردی برای مقایسه و ارزش‌گذاری ندارد. فقط می‌توانیم خطاب به خودش بگوییم «جاه‌طلبی‌ات را دیدیم آقای جوان!».