• Directed by Christopher Nolan
  • Written by Christopher Nolan
  • Starring: Harry Styles, Kenneth Branagh, Cillian Murphy, Mark Rylance, Tom Hardy
  • US, UK | 2017
  • on Wikipedia

میل ناگزیر زندگی

دانکرک در نیمه‏‌ی راه است. «روایت بلند» از پس یک شب طولانی و مهیب، به صبح رسیده. نخستین ملودی‏ هانس زیمر، از پس این شب بلند است که به گوش می‌رسد. پیش از آن، هرچه بوده، صدای مضطرب‌کننده‌ی کشیده‌شدن پیاپی آرشه روی ویولن بوده و نوای دلهره و ضربه‌های هولناک. جنگ و آتش و مرگ.
تا صبح برآید، هرکس هرچه را سهم از جهنم داشته، برداشته و حالا زمین و زمان به سکون رسیده. بقایای شب، روی زمین و دریا دیده می‌شود. سربازها چمباتمه زده‌اند… و یکی، خسته از همه‌ی آن‌چه پشت سر گذاشته و پیش رو دارد، یک‌به‌یک خودش را از بند درجه و حفاظ و وسیله‌ی دفاع، رها می‌کند و به آب می‌زند. یکی در لانگ‌شات. یکی که می‌تواند هرکسی باشد. هرکدام از ۴۰۰هزار بازمانده در دانکرک.
این صبح زودِ نقطه‌ی میانی «دانکرک»، نولانی‌ترین لحظه‌ی تازه‌ترین فیلم اوست؛ جایی که ضربات مهیب و اکشن سرسام‌آور، به یک موقعیت دراماتیک می‌بازد. به عاطفه. به احساس. شبیه آن‌جا که گروه خسته‌ی «میان‌ستاره‌ای» به سفینه‌ی مادر برمی‌گردند بی‌که از خبر هولناک گذشت «۲۳ سال و ۴ ماه و ۸ روز» چیزی بدانند، آن‌جا که کاب «سرآغاز»، خسته و بریده، با خودش فکر می‌کند در خواب مال باقی بماند و به بیداری بازنگردد، جایی که بتمن‌ش تصمیم می‌گیرد شهر ناسپاس گاتهام را به حال خود رها کند و برود. در «حیثیت» و «بی‌خوابی» و «یادآوری» هم مشابه این لحظه را سراغ داریم: آستانه‌ی شکست، بدبینی به کل جهان، و بعد، میدان‌دادن دوباره به میل ناگزیر زندگی. خواست ایستادن و زنده‌ماندن. این تفاوت نولان با ستایش‌گران صرف زندگی هم‌چون آلخاندرو گونزالس ایناریتو هم هست. تقدیر، نجات‌بخش نیست. انسان است که می‌خواهد، و می‌ماند.
از این‌جا که نگاه کنیم، طبیعی‌ست که کریستوفر نولان در نخستین انتخابش از جنگ، دانکرک را برگزیند. بزرگ‌ترین تلاش جمعی تاریخ جنگ برای بقا. برای ایستادن. چنان که خودش در آخرین نوشته‌ی کپشن ابتدای فیلم می‌گوید، برای «معجزه». این جوهره‌ی هر فیلمی از کریستوفر نولان است. همه‌ی آن‌چه او را از صنعت‌گران روزمره‌ی هالیوود جدا می‌کند و به صف بزرگان تاریخ سینما می‌فرستد. با روحی که در کالبد صنعت دمیده. داستان‌گو، عمیق و فن‌سالار؛ چنان که پیش از او آلفرد هیچکاک و استنلی کوبریک بر این قله ایستاده بودند.

+

کریستوفر نولان در اجرا، دو برگ برنده دارد که فیلمش را از مهم‌ترین اجراهای سینمای جنگ («غلاف تمام فلزی» کوبریک و «اینک آخرالزمان» کوپولا) جدا می‌کند. اول، شکل روایی؛ و دوم چینش کلام.
اول: انتخاب کریستوفر نولان در شکل روایت، ‌فقط تعریف غیرخطی یک داستان سرراست نیست. او به همان فرم «مهندسی روایت» همیشه‌گی‌اش، سه خط داستانی مجزا را سرراست اما درون هم تعریف می‌کند و چون سه خط داستانی‌اش در «یک هفته»، «یک روز» و «یک ساعت» رخ می‌دهد، در جاهای مختلفی هم را می‌شکنند یا به شخصیت مشترک می‌رسند. این روایت متقاطع باعث می‌شود که نه با روایت درهم‌ریخته‌ای از جنس «۲۱گرم» طرف باشیم و نه با یک فیلم اپیزودیک کلاسیک. این یک مهندسی روایت تازه است که هیچ شبیهی در قبل از خود ندارد. و تازه، نولان به همین هم بسنده نمی‌کند. روایت‌ها جایی به هم می‌خورند که در مفهوم به اشتراک رسیده باشند. درخشان‌ترینش تلاش هم‌زمان در دو خط داستان برای رهایی از خفه‌گی، و استفاده از روایت سوم برای نجات یکی از آن دو خط درگیر است؛ که نولان به‌واسطه‌اش مجموعه‌ای از خروجی‌های اجرایی و مفهومی موردنظرش را می‌گیرد. ایجاد اضطراب چندبرابر، و هم‌زمان، اثبات این‏‌که در جنگ، تفاوتی میان نجات‌دهنده و منتظر نجات نیست‌.
دوم: آدم‌ها در «دانکرک» کم حرف می‌زنند. این اما یک بازی فرمی نیست. نیاز روایت است. در داستان دوم و سوم که آدم‌ها به‌اندازه‌ی روزمره حرف می‌زنند. پدر، پسر و شاگردشان روی قایق به‌سوی محل رخداد رهسپارند و وقایعی را از سر می‌گذرانند، خلبان‌ها هم که در عملیات با هم درارتباط‌ند.
آن‌چه که درباره‌ی کم‌دیالوگ‌بودن «دانکرک» گفته می‌شود مربوط به داستان «یک هفته» است؛ خط اصلی درواقع. آن‌جا چه داریم؟ دو سرباز جوان که یکی را از ابتدا دنبال کرده‌ایم و «بازمانده» است، دومی جوان دیگری که بی‌هیچ‌حرفی هم‌راه سرباز اول می‌شود. هم‌راهی این دو، بی کلامی میان‌شان، از یک درک مشترک نسبت به شرایط می‌آید. نوعی ناگزیری، برای بقا. نولان خط وقایع را به گونه‌ای می‌چیند که ما این بی‌حرفی را بخشی از رابطه‌ی این دو تلقی می‌کنیم. بعد؟ سرباز دوم فرانسوی از آب درمی‌آید. کلمه‌ای هم انگلیسی بلد نیست. رودست نویسنده، از بازی حرف‌نزدن آدم‌ها در شرایط هولناک. آن‌ها که برای نجات فرانسه آمده‌اند، حالا آن‌قدر در فکر گریز از جنگ‌ند که حتا برای یک فرانسوی در میان خود حق نجات قائل نیستند.
داستان دیگری نیز در همین خط اول درجریان است. داستان ژنرال‌هایی که اتفاقن فقط با دیالوگ پیش می‌رود‌. درست جاهایی به آن‌ها می‌رسیم که قرار است اصلی‌ترین اطلاعات مربوط به وضعیت کنونی دانکرک برای مخاطب برملا شود. آن‌چه که وضع را دهشتناک‌تر از آن‌چه پیش چشم است و کم هم ترسناک نیست، جلوه می‌دهد. آن بی‌حرفی چهارصدهزارنفره، فقط در این دیالوگ‌های دوسه‌نفره‌ی رده‌بالاهاست که می‌شکند. آن‌ها حرف نمی‌زنند چون چشم‌انتظار معجزه‌اند، متولیان این معجزه حرف می‌زنند، چون چیزی در چنته ندارند و خودشان از نیرویی بزرگ‌تر انتظار رخداد معجزه دارند. کارکرد آن بی‌حرفی عمومی، کم‌دیالوگ‌بودن جاری درفیلم‌‏نامه، همین است. دیالوگ یعنی وحشت دانستن بیش‌تر‌.

+

کوبریک جوان… این لقبی بود که چندسال پیش در نوشته‌ای مفصل به کریستوفر نولان داده بودم. او حالا بی‌آن‌که «راه‌های افتخار» ساخته باشد، «غلاف تمام‌فلزی»اش را ساخته است. فیلم جنگی بی‌کم‌وکاستش را؛ که به لطف جزئیات تصویربرداری آی‌مکس و شکل ارائه‌اش روی پرده‌ی عظیم، از هر دست‌آورد دیگری در سینمای جنگ نیز مهیب‌تر و زنده‌تر جلوه می‌کند. برای من، به‌دلیل میزان درگیری حسی و عاطفی با آن‌چه روی پرده پیش چشمم نقش می‌بندد، «دانکرک» بهترین فیلم نولان نیست، اما بی‌شک کامل‌ترین اثرش است. نولان این سال‌ها – به سیاق کوبریک – در محدوده‌ی هر ژانری پا گذاشته، یک فیلم بی‌عیب‌ونقص ساخته، و حالا، «دانکرک» برای سینمای جنگ، یک دست‌آورد تازه و (شاید تا مدت‌ها) دست‌نیافتنی است.