• کارگردان: ابراهیم حاتمی‌کیا
  • نویسنده: ابراهیم حاتمی‌کیا
  • بازیگران: پرویز پرستویی، مریلا زارعی، بابک حمیدیان، شیلا خداداد، محمود عزیزی، پریوش نظریه،دیبا زاهدی، امیر آقایی، محمد حاتمی، پدرام شریفی و فرهاد قائمیان
  • ایران | ۱۳۹۵
  • «بادیگارد» در ویکی‌پدیا

داستانِ اعتقاد
هیچ‌وقت ابراهیم حاتمی‌کیا را این‌همه تلخ، این‌همه غم‌گین، ندیده بودم. حاتمی‌کیای بعد از «آژانس شیشه‌ای»، حاتمی‌کیایی گاه پرخاشگر و گاهی عصبی است اما تلخ و غم‌گین نه. ممکن است ناگهان و بی‌مقدمه تا ساختن فیلمی هم‌چون «دعوت» هم پیش برود، اما هرچه هست حاج‌کاظم‌ش که در شمایل پرویز پرستویی روی پرده نقش می‌بندد، در شمایل یک آدم دوره‌گذشته روی پرده ظاهر نمی‌شد. از «موج مرده» که اصلن و از اساس قرار بود «آژانس شیشه‌ای۲» باشد تا «به‌نام پدر» که آن طلب‌کاری به استیصال ختم می‌شد. («روبان قرمز» کم‌تر در این دایره‌ی حاج‌کاظم‌ها جا می‌گیرد.) با این همه حاج‌کاظم در موضع پذیرفتن گذشتن دوره‌اش نایستاده بود. هرگز. برای همین است که «بادیگارد» شاید موخره‌ای حزین بر سرگذشت حاج‌کاظم حاتمی‌کیا باشد. این‌بار عباس نیست که در دستان حاجی قربانی شود؛ قربانی خود قهرمان است.
حاج‌کاظم‌های حاتمی‌کیا به‌طور هم‌زمان در کلاف رابطه‌شان با خانواده و  جامعه پیچیده‌اند‌. نه حرف بچه‌هاشان را می‌فهمند، نه صدای خیابان را می‌شنوند و در عین تلاش برای برقرارکردن تعادل، از میانه‌ی میدان روزگار جاری به دورند. سعی می‌کنند که روح زمانه‌ی جنگ را در زمان حال پیدا کنند تا شاید بفهمند چه اتفاقی افتاد که امروز این‌جا ایستاده‌ایم اما ناموفق‌ند، تنهایند. از مجموع این آدم‌ها هیچ‌کدام‌شان، به اندازه‌ی حاج‌حیدرِ «بادیگارد» خسته و تنها نیست. حاج‌حیدر، من را ناخودآگاه یاد مردان مسعود کیمیایی می‌اندازد؛ آدم تک‌افتاده‌ی تنهایی که فکر می‌کند حق اعتراض ندارد. هرچه‌قدر که حاج‌کاظم معترض بود و پرخاش می‌کرد، حاج‌‌حیدر دیگر برای خودش حق اعتراض هم قائل نیست. گیرم بخشی از جامعه که هم‌سو با اوست برای کاری که روزگاری انجام داده تشویق‌ش کنند اما او درگیر دغدغه‌های درونی خودش است. این که باید جواب خالق‌ش را چه‌گونه بدهد؟ صحه‌ای که اطرافیان حیدر بر کار و روش او می‌گذارند، هرگز از موقعیت پیچیده و دردناکی که درش گرفتار شده رهاش نمی‌کند. حیدر پیش خودش شرمنده‌ است. برای همین در موضع انفعال قرار گرفته و چون یاد نگرفته منفعل باشد، تقلا می‌کند از این انفعال بگریزد؛ یا بیرون از ماجرا بایستد، دست بکشد، کاری نکند، بگوید «من اصلا نیستم. با من کاری نداشته باشید.» یا اگر هست، باید درستِ خودش را بازی کند. صورتی از خود امروزی‌اش که زمانه‌ی حاضر پذیرای آن نیست.
زمانی سلحشور در «آژانس شیشه‌ای» می‌گفت «دوره‌‌ت گذشته مربی». انگار امروز این خودِ حاتمی‌کیاست که به قهرمان‌ش می‌گوید «دوره‌ات گذشته مربی»! دوره‌اش گذشته مربی. این درون‌مایه‌ی «بادیگارد» است. در ابتدای قصه، حیدر تأکید می‌کند که محافظ است، بادیگارد نیست. بادیگارد پول می‌گیرد که تن‌ش را در مقابل خطر قرار دهد. محافظ اعتقادات‌ش را وسط می‌گذارد و تن‌ش را در اختیار آدمی قرار می‌دهد که شخصیت نظام است. شخصیت زنده‌ی همین اعتقادی‌ست که حیدر می‌خواهد خودش را سپر بلای آن کند. اما دیگران حیدر را بادیگارد صدا می‌کنند؛ خود حاتمی‌کیا هم نام فیلمش را می‌گذارد بادیگارد و نه محافظ. او هرچه‌قدر هم که بخواهد «محافظ اعتقاد» باشد، هنوز «بادیگارد جسم» است. شاید زمانه‌ای‌ست که دوره‌ی محافظ‌ها گذشته‌ است.

*

معتقدم حاتمی‌کیا فیلم‌ساز تکنیک است. به‌خصوص حالا با مرور پشت‌صحنه‌ی دو-سه کار اخیرش، واضح است که چه‌قدر به شیوه‌های استودیویی اعتقاد دارد. نه‌تنها استوری‌بورد پر از جزئیات دارد، که حتا طراحیِ کانسپت می‌کند. سکانس‌های سخت و دشوار می‌گیرد. فراموش نکنیم که حاتمی‌کیا «آژانس شیشه‌ای» را در کارنامه دارد. اعتقادات او را دوست داشته باشیم یا نه، «آژانس شیشه‌ای» از «بعدازظهر سگی»، فیلمی که محل اقتباس حاتمی‌کیاست، از منظر کارگردانی جلوتر است؛ منوط به این‌که قائل به فروتنی شرقی نباشیم. حاتمی‌کیا خیلی پیش از «بادیگارد» ثابت کرده که در یک لوکیشن بسته نظیر آژانس هواپیمایی یا داخل راهروهای تنگ یک هواپیما، می‌تواند برگه‌ی دکوپاژی بنویسد که یک زاویه‌ی تکراری نداشته باشد. تکلیف برای فیلم‌هایی که دست‌ش در آن‌ها بازتر است، که روشن به‌نظر می‌رسد. بلوغ تکنیکی پس از «روبان قرمز» که در «به رنگ ارغوان» به اوج رسید (یک تریلر به سبک آمریکایی و کاملن قابل مقایسه با نمونه‌های مهم فرنگی) این‌جا در «بادیگارد» به یک خون‌سردی در اجرا می‌رسد. به نترسیدن از ساختن هرچیزی که یک اکشن امروزی باید داشته باشد و سینمای ایران از آن ابا دارد.
قصه به اعتقاد تکیه داده است اما این قصه‌ی حاتمی‌کیاست؛ کارگردان‌-نویسنده‌ای که قالب و ژانر فیلم‌ش را فراموش نمی‌کند. اکشن‌ش را سر جاهای درست با پرده‌بندی کلاسیک و فیلم‌نامه‌ای حساب‌شده از کار درمی‌آورد. صرف‌نظر از مانیفست‌های فیلم (که دوست‌ش داریم یا نه)، «بادیگارد» روایتی درست و مرتب با اجرایی خط‌کشی‌شده دارد. اگر اظهارنظر‌های بیرون از جهان فیلم حاتمی‌کیا نبود، او حالا سرآمد تکنیک در سینمای ایران شناخته می‌شد؛ چنان‌که «چ» یک اتفاق در ساختمان تکنیکی سینمای جنگ بود و کسی نخواست آن را ببیند؛ جریان روشن‌فکری سینما، یک دوگانه‌ی استادیومی راه انداخت، و یک طرف فرهادی را گذاشت و سمت دیگر حاتمی‌کیا را، تا نبیند آن‌چه را که باید ببیند. اگر در «چ» ماجرا فقط یک سکانس «سقوط هلی‌کوپتر» بود، در «بادیگارد» چندین سکانس وجود دارد که درکمال خون‌سردی و بدون‌ های‌وهوی رایج سکانس‌های اکشن و سخت که از چنددقیقه‌ی قبل وعده‌ی رخداد می‌دهند، برگزار می‌شود. حاتمی‌کیا این توان را در خود می‌بیند که یک قصه‌ی شهری ساده را تبدیل به یک فیلم عظیم کند؛ فیلم پروداکشن.
«بادیگارد» من را یاد «پل جاسوس‌ها» فیلم اخیر اسپیلبرگ هم می‌اندازد. تماتیک فیلم شبیه است. قهرمان ملی‌گراش هم. تمهیدات تکنیکی کارگردان‌ها هم. ایده‌ای در اجرای صحنه‌های داخلی «بادیگارد» وجود دارد که کارگردان و فیلم‌بردار با نپوشاندن پنجره‌ها و کنترل‌نکردن نور تند بیرونی، سپیدی توی‌چشم‌زننده را در تصویر رها می‌کنند. یادآور تمهیدی که اسپیلبرگ و یانوش کامینسکی هم برای قهرمان تک‌افتاده‌ی «پل‌ جاسوس‌ها» به کار برده‌اند. گویی بیرون این فضاهای بسته، رهایی انتظار قهرمان را می‌کشد اما او در این قفس‌ها گیر افتاده است. با توجه به زمان ساخته‌شدن هم‌زمان دو فیلم، انگار که دو فیلم‌ساز در دو نظام صاحب حرف جهان (اسپیلبرگ به‌عنوان فیلم‌ساز مبلغ سلطه‌ی امریکایی و حاتمی‌کیا فیلم‌ساز نظام ایران) از یک قهرمان واحد حرف می‌زنند که برای وطن‌ش می‌جنگد؛ برای وطن‌ش کار می‌کند و این مفهوم «وطن» برای او از هرچیز دیگری مهم‌تر است. قهرمانی تحت هجمه که همه فکر می‌کنند دارد اشتباه می‌کند؛ که خائن است؛ اما او که تنها مانده، که غم‌گین است، که خسته است، می‌داند دارد کار درست را انجام می‌دهد. انگار که دو کارگردان در دو سر جهان (مردانی که هردو دغدغه‌ی جنگ دارند و قربانیان مقاطع اگرچه متفاوت اما مشابهی از جنگ بوده‌اند) به یک نتیجه‌ی واحد رسیده باشند؛ چیزی مشترک آن‌ها را روی یک خط منطبق کرده باشد.

*

«بادیگارد» فرصتی دوباره برای زوج پرستویی و حاتمی‌کیاست. بعد از چند شاه‌نقش، هم‌کاری آخر اتفاق مهمی نبود (به‌نام پدر)؛ اما تماشای «بادیگارد» یادمان می‌اندازد که این دو چه‌اندازه واقف به توانایی هم‌دیگرند و چه میزان به هم اعتماد دارند. این‌جا با پرستویی کنترل‌شده و سختی طرف‌یم که ارزش یک قطره‌اشک را برای گرفتن احساس تماشاگر می‌داند. ادامه‌ی روندی که پرستویی پس از چند شکست در انتخاب نقش‌های متأخرش، از سال گذشته و با دو نقش به‌شدت متفاوتی که در «دو» و «بوفالو» بازی کرد، آغاز کرده بود (هرچند آن دو فیلم چنان که باید دیده نشدند) و حالا این‌جا به یاری حاتمی‌کیا، دوباره به اوج می‌رساندش. می‌شود همان بازیگری که دل‌تنگ‌ش بودیم. بازیگری که دوست‌ش داشتیم و می‌توانستیم هم‌دل‌ش باشیم.
در این چندسال، در فاصله‌ای که حاتمی‌کیا از فیلم‌ساز مورداحترام جریان روشن‌فکری به فیلم‌ساز مقابل‌شان تغییر موضع داد، در هر نوشته و مقاله‌ام که به‌نوعی به حاتمی‌کیا برمی‌گشت، تاکید کردم که نباید فراموش کنیم حاتمی‌‌کیا مؤثرترین فیلم‌ساز سینمای پس از انقلاب است. یادمان نرود که حاتمی‌کیا شخصیتی احساسی دارد که در لحظه اظهارنظر می‌کند و واکنش‌های بعدی آدم‌ها ذره‌ای برای او اهمیت ندارد. درست است که حاتمی‌کیا جلوتر از فیلم‌هاش، ستاره و پیشانی اثر است اما باید جریان مقابل‌ش بتواند او را از اثری که ساخته تفکیک کند. کاری که به‌شکل غیرمنصفانه‌ای در زمان نمایش «چ» انجام نشد تا فیلم قربانی شود. معتقدم «بادیگارد» فیلم مهمی در سینمای امروز ایران است، حتا اگر فیلم خوبی نباشد (که هست).

 

| روزنامه‌ی سینما/ بهمن ۱۳۹۴ |