• Directed by Richard Linklater
  • Written by Richard Linklater
  • Starring: Patricia Arquette, Ellar Coltrane, Lorelei Linklater, Ethan Hawke
  • US | 2014
  • on Wikipedia

لطفن مرعوب نشوید

جنابِ لینکلیتر؛ خالق سه‌گانه‌ی محبوب‌مان است. متخصص واقع‌نمایی، و هم‌زمان، نزدیک‌شدن به درونی‌ترین مسائلِ به‌ظاهر ساده‌ی انسان معاصر در سینمای این سال‌ها. حین دیدن «پسربچه‌گی» مدام همان سؤالی در ذهن‌م تکرار می‌شد که وقت تماشای «ماهی و گربه» شهرام مکری در این‌سوی آب‌ها درگیرش بودم: چه‌گونه ساخته‌شدن، چه‌قدر باید در نظر نهایی‌مان درباره‌ی یک فیلم مؤثر باشد؟ پاسخ‌م این است: هیچ. به تماشاگر هیچ ارتباطی ندارد که «ماهی و گربه» یک پلان بلند است یا «پسربچه‌گی» در طول ۱۲سال و در یک پروسه‌ی سخت‌مدیریت‌شونده ساخته شده؛ این‌ها وقتی اهمیت پیدا می‌کنند که در نتیجه‌ی نهایی کار مؤثر باشند. چیزی به کار اضافه کنند که اگر آن ویژگی تولید را نداشتند، در حاصل، وجود نمی‌داشت. کمک به حس درونی فیلم مثلن.
بگذارید مثال بزنم. فکر کنید فیلم‌نامه‌ی «پسربچه‌گی» را لینکلیتر همین سال پیش می‌نوشت. فراخوان می‌داد و پنج پسربچه‌ی شبیه به هم را برای دوازده‌سال زندگی شخصیت اصلی‌اش انتخاب می‌کرد و یک گریمور حاذق هم (که البته این‌جا محل چندانی از اعراب ندارد چون مثلن اتان هاک و پاتریشیا آرکت خیلی هم تغییرات عجیبی در طول این ۱۲سال نمی‌کنند) وظیفه‌ی تغییر چهره‌ی شخصیت‌های بزرگ‌سال را به‌عهده می‌گرفت. نتیجه‌ی نهایی با این محصول کنونی چه فرقی داشت؟ پاسخ کسانی که فیلم را دوست دارند قابل حدس است: «پسربچه‌گی» گذر عمر و روند بلوغ را با تمام روزمره‌گی ممکن تصویر کرده. خب؟ بعدش؟ این را کجای فیلم کنونی می‌شود دید؟ در کجای داستانی که از کلیشه‌ای‌ترین قواعد درام زندگی امریکایی تبعیت می‌کند: ناپدری الکلی گرگ‌صفت در پوست میش و دوست‌دختر دم‌دمیِ عشقِ اول و یکی که حرف ساده‌ی تو، زندگی‌اش را برای همیشه عوض می‌کند. «پسربچه‌گی» کدام کشف و شهود یک پسر در آستانه‌ی بلوغ و بعدتر بالغ را، جوری که حاصل تماشای روزمره‌های یک پسر واقعی باشد، به ما نشان می‌دهد؟ وقتی می‌گوییم ۱۲سال کنار یک سری آدم، مگر نباید چیزهایی را ببینیم که یک تولید معمولی سینمایی امکان‌ش را به ما نمی‌داد؟ اگر این نیست که، ترنس مالیک در آن کم‌تر از یک ساعتِ «درخت زندگی» خیلی بهتر و بیش‌تر از این را درباره‌ی بلوغ یک پسربچه، از رابطه‌ی عشق و نفرت‌ش با پدر تا نخستین کشف‌های جنسی نشان‌مان داده بود. لینکلیتر به نسخه‌ی مالیک چه چیزی افزوده؟
راست‌ش این است که «پسربچه‌گی» یک درام خواب‌آور و مأیوس‌کننده شده که شک دارم حتا فیلم‌نامه‌ی کاملی هم در اول راه برای آن نوشته باشند. جای تمرکز روی جزئیات زندگی روزمره (که ویژگی اصلی سه‌گانه‌ی Beforeها بود) این‌جا فقط سعی شده مسیر درام خیلی به انحراف نرود و ته‌ش وقتی شخصیت منفعل و دائمن عذرخواه پسر به هیچ‌جا نمی‌رسد، کار به کلی‌گویی‌های اخلاقی و پیام‌ها و حرف‌هایی می‌رسد که بزرگ‌تر از دهن فیلم است. به تعداد موعظه‌های دقایق رو به پایان فیلم دقت کنید که از آن معلم در تاریک‌خانه‌ی عکاسی شروع می‌شود و با حرف‌های مادر وقت رفتن از خانه، پدر در آن بالکن و خود پسر در سکانس پایانی ادامه پیدا می‌کند. آن درس زندگی پسر لوله‌کش آسیایی بااستعداد هم که یادآور تیزرهای فرهنگی خودمان است به انضمام همین دقایق در قصه جا گرفته. اصلن انگار نه انگار که لینکلیتر تجربه‌ای با جنس مشابه را در سه‌گانه‌اش با ژولی دلپی و همین آقای هاک پشت سر گذاشته و چه‌قدر هم موفق بوده. چه‌قدر حرف درجه‌یک و مهم را در ظاهر چندساعت وقت‌گذرانی و حرف‌های ساده‌زدن به تماشاگرش عرضه کرده.
هرکس درمورد «ماهی و گربه» نظرم را پرسید گفتم «از سن مرعوب‌شدن‌م گذشته…»؛ «پسربچه‌گی» برای من خیلی زیاد یادآور همان موقعیت است. مواجهه با آدم‌هایی که تصمیم‌شان را گرفته‌اند چون می‌دانند فیلم چه تولید سختی داشته، عاشق ایده‌ی آن شوند. من اما هم‌چنان خیلی ساده‌دلانه فکر می‌کنم آن‌چه روی پرده می‌تابد باید تو را درگیر کند، نه آن‌چه پشت این تصاویر رخ داده…