پرسه‌ی ناامیدانه در جهان نولان

حتا اگر نام کریستوفر نولان و اما توماس به‌عنوان مجریان طرح روی «تعالی» نباشد، والی فیستر (فیلم‌بردار ثابت نولان از دومین فیلم‌ش «یادآوری» تاکنون) آن‌قدر به بخشی از جهان سینمایی نولان تبدیل شده که نخستین ساخته‌اش هم روح فیلم‌های او را در خود داشته باشد.
«تعالی» آشکارا جاه‌طلبانه است. از ایده‌ی مرکزی‌اش که چندین ساب‌ژانر را در هم آمیخته، تا اجرا، که جلوه‌های ویژه‌ی دیگر به اوج رسیده‌ی این سال‌ها هم جاهایی از پس واقعی درآوردن‌ش برنمی‌آید؛ و برای من، بیش از هر چیز، یادآور فیلم قدرپیدانکرده‌ی اندرو نیکول: «سیمون». از سطح رویی پلات که ترسی «ترمیناتور»گون را درون خود جا داده اگر بگذریم، طرح دوخطی «تعالی» یک‌جور اجرای بازی‌گوشانه‌ی «فرانکنشتاین» به‌نظر می‌رسد. خالق و مخلوق، این‌بار زن و شوهری دل‌داده‌اند که زن در مرگ همسرش سعی می‌کند او را بازسازی کند، بی‌آن‌که بداند حاصل این نپذیرفتن تقدیر و تکیه‌ی بی‌حد به علم، ممکن است به چه هیولایی ختم شود. چیزی شبیه ایده‌ای که تیم برتون هم در «فرانکن‌وینی» آن را میان پسربچه و سگ محبوب‌ش اجرا کرده بود. حالا، در دورانی که همه‌چیز خاکستری و نسبی است، نه هیولا هیولاست و نه خالق، دم آخر، پشیمان از خلق‌کردن مخلوق مهارنشدنی‌اش. این بازی عوض‌شدن جاها، در سطح رویی، میان گروه ضدماشینی که قرار است خبیث‌های قصه باشند، با قهرمانان هم رخ می‌دهد. فیلم‌نامه به عمد روی آن‌ها نام تروریست می‌گذارد؛ اما هرچه قصه پیش‌تر می‌رود، دلایل آن‌ها که بیش‌تر توجیه به‌نظر می‌رسیده، واقعی‌تر می‌شوند. همان جنس از بازی که نولان استاد استفاده از آن است و در «شوالیه‌ی سیاه»هایی که ساخته، به خوبی از آن‌ها بهره برده.
با همه‌ی این‌ها، فیلم، یک باگ بزرگ از مرحله‌ی طرح تا اجرا دارد: فیلم‌نامه. این نخستین کار جک پگلن در مقام نویسنده، نمی‌تواند پتانسیل داستان را به ریتمی مناسب در فیلم‌نامه تبدیل کند و برای همین، افت‌وخیز شخصیت‌ها، آن‌چه قرار است درمورد ویل (جانی دپ) در تمام قصه مورد سؤال باشد، جاهایی از دست در می‌رود و آدم‌های داستان بلاتکلیف می‌مانند. این چیزی است که فیستر با تمام توانایی‌هاش، که بخش مهمی‌ از آن به ویژگی اصلی کاری او یعنی قاب‌بندی‌های (می‌توانیم بگوییم؟) نولانی برمی‌گردد، نتوانسته به‌طور کامل پشت اجرا پنهان کند و فیلم را از آن‌چه که می‌توانست یک اثر «درجه یک» در زیرگونه‌ی «تسلط ماشین بر انسان» میان «علمی‌تخیلی»ها باشد، به صرفن یک فیلم «خوب» تنزل داده. این‌جا، «فیلم خوب»بودن، حُسن نیست؛ وقتی دستمایه، امکان خلق یک فیلم «چهارستاره» را به سازندگان می‌داده و آن‌ها ناموفق بوده‌اند.
قطعن به اندازه‌ی پیتر هارتلاب (منتقد «سانفرانسیسکو کرونیکل») بی‌رحم نیستم که با تبعیت از فضای خود فیلم نوشته «تصویر و صدای «تعالی» شبیه فیلمی از کریستوفر نولان است که بدافزارها به آن حمله کرده باشند»؛ ولی این فیلمی است که ناخودآگاه در جهان سینمایی نولان مورد قضاوت قرار می‌گیرد و طبعن در این قیاس راه به جایی نمی‌برد.