• کارگردان: مسعود کیمیایی
  • نویسنده: مسعود کیمیایی برمبنای طرحی از اصغر فرهادی
  • بازیگران: پولاد کیمیایی، حمیدرضا افشار، نیکی کریمی، محمدرضا فروتن، حامد بهداد، شقایق فراهانی، اکبر معززی و شبنم درویش
  • ایران | ۱۳۸۸
  • «محاکمه در خیابان» در ویکی‌پدیا

کابوس

سکانس يک دقيقه‌اي پاياني محاکمه در خيابان، وقتي عبد در پارکينگ وارد قاب مي‌شود، در ماشين‌اش مي‌نشيند و به عکس دختر نگاه مي‌کند تا آن ديالوگ آخر را بگويد، اين پتانسيل را به بيست‌وهفتمين ساختة فيلمسازش مي‌دهد که سينماي او را به دو بخش قبل و بعد از خود تقسيم کند، يا حداقل اين‌که فيلم اخير را به اثري بيگانه با کارنامة سازنده‌اش تبديل سازد. البته که عجيب است براي فيلمي با مشخصات محاکمه در خيابان، با همة اصرارها بر بازگشت خالق به سياه‌وسفيدهاي چهار دهه قبل و البته تاکيدهاي گاه و بي‌گاه بر تصاويري با قاب‌هاي مشترک با آن کارها، که فيلمي بيگانه با همة ساخته‌هاي قبلي مسعود کيميايي باشد، ولي هست. محاکمه در خيابان دقيقا چنين فيلمي‌ست. از جايي بيرون دنياي کيميايي سرچشمه گرفته يا اگر بپذيريم که نقش اصغر فرهادي در آن کم‌رنگ است و اين جهان خالق است، پس بايد پذيرفت که فيلمساز داستان ما عوض شده و دنيا را جور ديگري نگاه مي‌کند. اين فيلمي‌ست که قهرمان کيميايي بيش از هر فيلم ديگرش خشمگين است، داد مي‌کشد، هم‌آورد به ميدان مي‌طلبد و البته آخر کار، دست خالي بازمي‌گردد. خودش فکر مي‌کند دست پر است، اما به قول ترانة پاياني فيلم، پس از اين شب‌هاي خود را با يک مرده قسمت خواهد کرد. اين اولين قهرمان کيميايي‌ست که سرش کلاه مي‌رود و جايي بيرون دنياي او، تماشاگر مي‌فهمد که «خيانت» اتفاق افتاده. اين پي‌رنگ آشناي دنياي فرهادي ـ و البته سينماي مدرن و روز ـ نيست؟

*

محاکمه در خيابان فيلم غريبه‌اي براي تماشاگر پي‌گير مسعود کيميايي است. روايت‌اش حتا بيش از سربازهاي جمعه و حکم، غيرخطي و ساختارش دور از عادت‌هاي مرسوم سازنده‌اش شکل گرفته. برخلاف آن فيلم‌هاي خيلي قديمي‌تر ـ که فيلم، در ظاهر داعية نزديکي به حال‌وهواي آنها را دارد ـ اينجا با دو قهرمان طرفيم که هرچند دومي را زياد همراهي نمي‌کنيم اما آشکارا او گريزگاه کيميايي از اتهام دوري از دنيايش است. در اين کارهاي آخر البته بوده فيلم‌هايي که يک آدم محوري نداشته. همين اواخر، در اعتراض، اميرعلي و رضا آدم‌هاي پيش‌برندة داستان بودند و بعدتر در حکم هم محسن کنار رضا معروفي بود اما آنجا تکليف قهرمان‌ها روشن بود. قصه را آنها تمام مي‌کردند يا قصه با آنها تمام مي‌شد و تماشاگر مي‌دانست که چه با مرگ و چه با رسيدن به هدف، اين قهرمان کيميايي‌ست که تنها در ايستگاه آخر باقي مانده و او را بدرقه مي‌کند اما در محاکمه در خيابان، خط دوم قصه از اساس مرثيه بر دنياي از دست‌رفتة فيلمساز است و مرگ زودهنگام نکويي، با آن شمايل آييني و آن سکانس معرفي نقاشي‌شده، که مثل اميرعليِ اعتراض مي‌خواهد زودتر بميرد تا از اين کثافتي که اطراف‌اش را فراگرفته خلاص شود، او را به قهرماني از کيميايي شبيه مي‌کند که سهم‌اش اندازة حضور در همين فيلم است. از سوي ديگر، اين امير است که همة مشخصه‌هاي آدم کيميايي را براي خودش برمي‌شمارد. خودش مي‌گويد که قبل‌تر هيچ خلافي نبوده که از کنارش رد نشده باشد و داستان‌هايي داشته که بي‌خون سرراست نمي‌شده‌اند. رفيق‌اش، حبيب، کنار گوش‌اش زمزمه مي‌کند که ناموس‌پرستي هرگز براي آنها از مُد نيفتاده است و خودش در رويارويي با عبد از اول، تيزي مي‌کشد و مي‌خواهد راست را با زور چاقو بشنود. اين مشخصه‌ها باعث مي‌شود هرچقدر هم که کيميايي به ما در نکويي آدرس قهرمان‌اش را بدهد، امير را باور کنيم و او را آدم اصلي قصه بشناسيم و بعد، سوال اول برجسته مي‌شود. مگر مي‌شود سر قيصرِ کيميايي کلاه برود؟ که نفهمد چه بر او رفته و تا پايان عمر با يک تصوير غلط، با اشتباهي قديمي، در خواب، روزگار بگذراند؟ اين پايان‌بندي قرار است نشان دهد کيميايي از اين شهر و آدم‌هاي آن نااميد شده و ترجيح مي‌دهد قهرمان‌اش هم نفهميده و گنگ، فکر کند که حقيقت را دريافته، يا نه؛ اصلا اين شکل جديد فيلمسازي او در دوراني تازه است و از حالا به بعد، بايد باور کنيم که حتا قهرمان‌هاي ايستاده بر سر اصول هم در مناسبات امروز کم مي‌آورند و کيميايي براي‌مان قصه‌هايي تعريف خواهد کرد دربارة خيانت و دروغ و خودش نه همراه قهرمان، که ناظر و راوي سوم شخص خواهد بود؟

*

مسعود کيميايي اما هنوز هم همان فيلمساز قديمي‌ست حتا اگر بخواهد با تغيير مناسبات، آدم ديگري باشد و نگاه‌اش را به روز کند. در اواخر فيلم جايي که امير و عبد بحث‌شان تمام شده، نماي دوري داريم از آن دو که سمت ماشين گل‌زده مي‌روند تا سوار شوند. اول کنار هم راه مي‌روند و بعد جدا مي‌شوند و موسيقي آرامي هم روي صحنه است. حس‌وحال کيميايي، اين‌جا خودش را به رخ مي‌کشد. او کاشف لحظات ناب دنياي مردان است. به آن فصل طولاني معرفي نکويي تا لحظة سوارشدن‌اش به ماشين دقت کنيد. اين‌که چه‌طور راه مي‌رود، چه‌طور از بين آن جمع خشمگين در راهرو مي‌گذرد، اين‌که حتا چه‌طور ماشين‌اش راه مي‌افتد. اين‌ها کيميايي‌ست. جزئياتي که شايد براي خود او بديهي باشد و به ساده‌ترين شکل برگزار شده باشند اما پر از زندگي هستند؛ آن زندگي که از کيميايي مي‌شناسيم. از اين‌جور چيزها، از اين لحظات دست‌نيافتني براي فيلم‌سازان ديگر در محاکمه در خيابان پر است. دليل‌اش هم شايد اين‌که کيميايي، فيلم اخير را سرحوصله‌تر از کارهاي متاخر ساخته. معروف بود که کيميايي از چوب بازي مي‌گيرد. به سکانس‌هاي خيابان نگاه کنيد. اينجا بحث بازيگر و بازي گرفتن و چوب نيست. خود سکانس‌هاي خيابان به شکل مجزا داستان خود را دارند. انگار که خيابان هم براي او بازي مي‌کند. نماهاي به عمد طولاني و آزاردهنده، با آن صداي پتک‌مانند شروع، سر آخر به آن پلان جادويي چرخش دوربين روي خيابان مي‌رسد. به لحظه‌اي که زمين و آسمان جاي خود را با هم عوض مي‌کنند. اين همان اتفاقي نيست که دربارة خود قهرمان کيميايي هم افتاده. از زماني که فيلم را ديده‌ام، بي‌اختيار پلان خندة معصومانة امير در آخرين‌باري که مي‌بينم‌اش از ذهن‌ام بيرون نمي‌رود. باور کنم قهرمان کيميايي اين چنين بي‌خبر تا آخر عمر دل‌خوش به نجابتي خواهد بود که هيچ‌وقت وجود نداشته. زن عبد مي‌گويد «خيلي دوست داري خانوم صداش کني؟… نيست.»؛ و امير نمي‌فهمد؛ چنان‌که حرف‌هاي حبيب را هم نمي‌فهمد. انگار با همة دنيا و حتا با تماشاگري که نگاه‌اش هم مي‌کند لج کرده و مي‌خواهد باور کند در عشق، خيانت اتفاق نمي‌افتد. او اگر هم آدم امروز کيميايي باشد، قهرمان‌اش نيست. اين دهن‌کجي فيلم‌ساز به نسل تازه است. که اگر خودش فهميده نمي‌شود و فيلم‌هاش را جوان‌ترها باور نمي‌کنند، چنان گزارش دهشتناکي از تنها ارزش‌هاي باقيمانده و زوال‌اش به همين نسل مي‌دهد که هرگز فراموش نکنند نسل پيشين براي چه اين‌چنين دل مي‌سوزانده. کنار آن تصوير معصوم امير، اين پارة ترانه هم هم‌چنان از همان بار اول تماشا در گوش‌ام زنگ مي‌زند: دارم شبامو با تن يه مرده قسمت مي‌کنم…

*

… و هنوز داستان‌هاي قديمي با سينماي کيميايي سر جاي خودش است و اين‌جا، بيشتر از جاهاي ديگر حتا. محاکمه در خيابان مثل هر فيلم ديگري از او، حال‌وهوايي قراردادي با تماشاگر دارد. اگر اين قرارداد را بپذيري و باور کني که مثلا هنوز در اين شهر آدم‌هايي هستند که آخرين بخش از لباس بيرون که از تن درمي‌آورند کلاه‌شان است يا مثلا براي رفاقت اين‌قدر ارزش قائل‌ند که دوساعت مانده به مراسم عروسي‌شان پي رفيقي بروند يا باز حتا آن‌قدر به تيزي ايمان دارند که آخرين راه‌حل‌شان را در توسل به آن جست‌وجو مي‌کنند، آن وقت محاکمه در خيابان فيلم راحتي‌ست و مي‌شود دوست‌اش داشت. معتقدم اين فيلمي‌ست که قصه‌اش را خوب تعريف مي‌کند، پاساژهاي کم‌نظيري دارد، فيلم‌نامه‌اش کاملا مدرن و درست نوشته شده و البته در اجرا هم پر از ريزه‌کاري و حوصله است. مي‌شد باور کرد دوباره روزي برسد که فيلمي از کيميايي، فصل اضافه و بازي بد نداشته باشد؟ فيلم اخير چنين اثري‌ست. اما اگر قرارداد فيلمساز را نپذيري و هر تصوير آن را با شهري که از ميان روزمره‌گي‌هاي آن پا به سالن سينما گذاشته‌اي، مقايسه کني، آن‌وقت از اساس اين فيلمي غيرقابل باور خواهد بود. پيش‌تر هم دربارة سينماي اين سال‌هاي مسعود کيميايي نوشته‌ام که برخي مناسبات جاري در فيلم‌هاي او را اگر تماشاگر عادي نديده، دليلي بر وجودنداشتن آنها نيست. دنياي شخصي فيلمساز، دنياي متفاوتي با مناسبات روزمره است و چنين است که او برخي از اين رفتارهاي ماليخوليايي و کابوس‌وار را در فيلم‌هاي اخير بازسازي مي‌کند. هنوز هم نکويي‌هايي در زندگي کيميايي هستند که از گذشته دل نکنده‌اند و اگر باور نمي‌شوند، دليلي بر نبودن‌شان در دنياي امروز نيست. محاکمه در خيابان به اين دليل از قراردادي‌ترين فيلم‌هاي خالق‌اش است و قطعا بينندة ناآشنا با دنياي فيلمساز، برخوردي صفر و صدي با فيلم خواهد داشت. يا آن را دوست خواهد داشت، يا واکنش تندي نشان خواهد داد.

*

برگرديم به همان سکانس آخر. بگذاريد يک‌بار فيلم را بدون آن سکانس ببينيم. به امير خبر مي‌رسد که زن‌اش پيش از او با کس ديگري بوده و دروغ و خيانت در قاموس امير نابخشودني‌ست. او پي واقعيت مي‌افتد و سرانجام مي‌فهمد زن‌اش به او دروغ نگفته و اين يک کابوس هولناک بوده است. آيا اين بيشتر از فيلم فعلي، اثري از کيميايي با يکي از قهرمان‌هاي جوان امروزي‌اش نيست؟ اما چنين فيلمي، فقط فيلم حس‌وحال است. يک قصة تازه از کيميايي با آدم‌ها و گفتار خودش. تماشاگر امروز چنين چيزي را از فيلمساز مي‌پذيرد؟ اين براي کيميايي امروز که هم‌واره در همة اين سال‌ها، داعية پيش‌روي و نزديکي به سينماي روز را داشته، کافي‌ست؟

پايان فعلي، که دقيقا از جنس شوک‌هاي سينماي اصغر فرهادي‌‌ست (فيلمسازي که پس از شهر زيبا او را کيميايي پس از انقلاب ناميديم و گفتيم اگر کيميايي تصويرگر اجتماع پيش از انقلاب بود، فرهادي آيينه‌ي اجتماع پس از انقلاب را پيش‌‌روي‌مان گذاشته) اين امکان را به فيلمساز مي‌دهد که به روز باشد، روايت مدرن فيلم‌نامه‌اش (اين که يک سي‌دقيقه را با يک کاراکتر پيش برود، سي‌دقيقة دوم قصة ديگري شروع کند و بعد دو قصه را به هم پيوند بزند) يک پايان غيرکلاسيک بيابد (تماشاگر بداند و قهرمان نداند که در واقعيت چه اتفاقي افتاده) و مسعود کيميايي را به فرم‌هاي امروزي قصه‌گويي نزديک‌تر سازد. اين چيزي‌ست که فضاي امروز از فيلمساز قديمي مي‌خواهد. اين خوب است يا بد؟ قضاوت‌اش با خوانندة متن؛ اما به‌شخصه هنوز دل‌ام براي يک سکانس پرحس‌وحال با حضور آن قهرمان‌ها که شکل خودشان حرف مي‌زدند و حرف مي‌زنند، مي‌تپد. در همين محاکمه در خيابان، نمونه‌اش سکانسي‌ست که قرار است حبيب، حقيقت را به امير بگويد. براي آن عصبيت جاري در صحنه، بوي رفاقتي که خودش را از پرده بيرون پرت مي‌کند، آن نگاه‌هاي پرمعني، آن ديالوگ «منو نگاه نکن وقتي دارم باهات حرف مي‌زنم…»، براي حس‌وحال همة اين‌ها يعني چيزي که آن را «سينما» مي‌ناميم دل‌تنگ مي‌شوم و فکر مي‌کنم بخشي از يک نسل، به واسطة همين لحظات جادويي، عاشق سينما شد. حيف نيست همه‌چيز را مدرن کنيم؟

| ماهنامه‌ی فیلم – آذر ۸۸ |