همه‌ی آن‌چه يک‌بازيگر می‌تواند به يک‌نقش ببخشد: جوهره‌اش را، جان‌ش را

این داستان نمايش باشکوه مردي است که مثل هر نابغه‌ی ديگري، جسم‌اش، خروش روح بي‌قراري را که داشت، تاب نياورد. در همان يکي دو سال آخر، چه در فيلم بد «من اينجا نيستم» و چه در شاهکاري مثل «شواليه‌ی تاریکی» به يک اندازه خوب و شگفت‌انگيز بود. در آن‌جا تصوير مجسم ديلان جوان و پرجوش‌وخروش مي‌نمود؛ درست شبيه خودش، و در «شواليه‌ی تاریکی» بازتعريف ايفاي نقش در يک رل منفي. جنون، علاوه شد به خباثت و حاصل، حيرت ناظران.

درآمدن ژوکر هيث لجر، به قيمت جان‌ش تمام شد. جوهره‌اش را کشيد. مي‌گفتند مدت‌ها در خودش فرو رفته بوده تا به دليل رفتارهاي کاراکترش برسد. مردي که به هيچ ايده‌آلي و آرماني معتقد نيست. مي‌خواهد خباثت خودش را با خباثت دنيا معني کند. مي‌خواهد ثابت کند همه‌ی آدم‌ها، زمان‌اش که برسد، همان‌قدر خبيث‌ند که او سعي مي‌کند چنين بنماياند. پول برايش ارزش نيست. زني هم دل‌بري‌اش را نمي‌کند. خودش است و خودش. براي «هيچ» آدم مي‌کشد. براي سرخوشي و تفريح‌ش. نبوغ‌ش را ريخته توي بازي‌هايي که طراحي مي‌کند و نقشه‌هاي استادانه‌اي که مي‌کشد. اين مخلوق مشترک نولان/ لجر است. کسي نمي‌تواند همه‌اش را تصوير فيلم‌نامه بداند و بعيد است کسي هم مدعي باشد که لجر به‌تنهايي به چنين ژوکري رسيده است. اما همه مي‌دانند اين ژوکر بدون لجر، چيز ديگري مي‌شد. جوهره‌ی وجودي لجر، عصياني که زبانه مي‌کشيد و شبيه به جيمز دين‌اش مي‌کرد، در ژوکر حلول کرده و فراتر از آن‌چه يک بازيگر به يک کاراکتر مي‌دهد، خود کاراکتر شده است. وقتي مي‌خندد، وقتي در سرسراي قصر بروس وين ماجراهاي خيالي چاک‌خوردن دهان‌ش را براي ریچل تعريف مي‌کند، اين لجر است که از پشت رنگ‌هاي ترسناک روي صورت‌ش، خودش را نشان مي‌دهد. خنده‌هاي دهشتناک‌ش هيچ ربطي به مخلوق تيم برتون/ جک نيکلسون که کاملن به يک دلقک سيرک رسيده بودند (با آن رنگ‌هاي شاداب و جوک‌هاي مضحک و خنده‌هاي سرخوشانه) ندارد. ته قصه، وقت مرگ هم، لجر است که باز از پشت ژوکر خودش را تحميل مي‌کند. ديالوگ‌هاي ته ماجرا، انگار فلسفه‌ی مردي است که از اين دنيا بريده و ديگر تاب تحمل اين اخلاق‌گرايي تصنعي حاکم بر جهان‌ش را ندارد. ترجيح مي‌دهد تا پليد باشد، عوض اين‌که خودش را فرشته‌اي دروغين بنماياند.

مي‌گويند «شواليه‌ی تاریکی» را مرگ تراژيک هيث لجر به مقام دومين فيلم پرفروش تاريخ سينما رساند. اين‌که آخرين فرصت ديدار با ستاره‌اي بود که هاليوود تازه داشت کشف‌ش مي‌کرد و نمي‌دانيم بايد شکرگزار باشيم که چنين نشد، يا خشم‌گين. شکرگزار اين‌که هاليوود از او برد پيتي ديگر نساخت، يا خشم‌گين اين‌که چه‌قدر نقش مانده که بي‌حضورش، بدون بازيگر، امکان درست ساخته‌شدن پيدا نخواهند کرد. با اين همه، او ستاره‌ی صرف نبود. نمي‌توانست باشد. خواستند و نشد. مثل طاغي‌ها، نقش‌هاي عجيب پيدا مي‌کرد تا بازي کند. جسارت‌ش فراتر از مرزهاي رايج بود. همين‌ها هم باعث مرگ‌ش شد. پس از مرگ‌ش چند يادداشت نوشتم اما اين یکی فرقی بزرگ دارد؛ پس از تماشای «شواليه‌ی تاریکی» نوشته شده است. وقتی که فهميده‌ام چرا بعد از ژوکر نخواست نقش بزرگ ديگري در کارنامه‌اش ثبت شود. اين همه‌ی آن چيزي بود که يک بازيگر مي‌توانست به يک کاراکتر ببخشد؛ جوهره‌اش را. جان‌ش را.